سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

ختنه...

عزیز مامان بعد از کلی مقاومت در برابر همه بلاخره قانع شدم که باید ختنه بشی  3 تیر به اتفاق بابایی و مامان جون رفتیم ... عزیزم 42 روزت بود  الهی برات بمیرم مامانم...پا به پات  گریه کردم سامیارم آخه این مهر مادری چیه که طاقت کوچکترین درد و برای پاره تنت نداری  .... 12 روز بعد هم این حلقه کذایی افتاد.
24 تير 1393

24 اردیبهشت

عزیز دلم ....سامیارم  الان که می خوام خاطره به دنیا اومدنت رودارم مینویسم تو مثل یه فرشته پاک و معصوم کنارم خوابیدی ومن خدای بزرگم رو هزار با شاکرم که من رو لایق مادر شدن دونست... اما برات بگم از 24اردیبهشت که از صبح حال خوبی نداشتم دوباره فشارم بالا رفته بود ظهر به اصرار مامان جون به بیمارستان زنگ زدم وگفتم فشارم 15 شده گفت باید بیای تا دکتر چک بکنه اما من باز مقاومت کردم آخه هنوز خیلی زود بود اما عصر دیگه با بابا امیر راهی شدیم تو اورژانس دکتر منو ویزیت کرد و خیلی نگران گفت چرا تا الان نیومدی خدا فقط رحم کنه سریع دستور داد منو ببرن اناق عمل واز شانس خوبمون دکت کرم نیا هم تو زایشگاه بود. سامیار مامان... خیلی سخت بود من حتی ...
10 تير 1393

سیسمونی

سلام گل پسر مامان  امروز دیگه سیسمونی شما جوجه کوچولو تکمیل شد برات عکساشو میذارم که بعدا ببینی نمای کلی از اتاق تخت نفس مامان که قرار خوابای رنگی ببینه   اینم چند دست از لباسات که خیلی دوست دارم حوله ولیف  ...
15 ارديبهشت 1393

یه روز خیلی بد!!!

سلام فندق مامان ببخشید چند وقتی برات ننوشتم آخه سرگرم چیدن سیسمونیت بودم که به زودی عکسشم برات می ذارم ،اما برات بگم از سه شنبه که چه روز بدی بود مامانم   صبح طبق معمولی که بابا میرفت سر کار از خواب بیدار شدم دیدم دلم داره از درد میترکه خیلی ترسیدم رفتم دستشویی واونجا گلاب به روت ..... سریع بابایی رو صدا کردم وگفتم اینجوری شده تمام بدنم عرق کرده بود و دل درد امون نمیداد فوری لباسامونو پوشیدیم وراهی بیمارستان شدیم تو اورژانس یه خانم دکتر مهربون اول شما رو معاینه کرد و ضربانتو چک کرد خدارو شکر همه چیز خوب بود چند جور آزمایش هم نوشت ورفتیم اورژانسی انجام دادیم تا ساعت 11 معطل جواب آزمایش بودیم تا آماده بشه تو این مدت مامانم از د...
13 ارديبهشت 1393

یه استرس واقعی...

سلام پسر جونی مامان  تو که امروز مامان و کشتی پسر آخه از دیشب هیچ تکونی نخوردی تا صبج صبر کردم گفتم شاید جوجه کوچولوی من خوابش میاد اما صبحم تا ساعت 11 تکون نخوردی دیگه طاقت نیاوردم و زنگ زدم به بابا امیر تا بیاد ببرتمون بیمارستان  بابایی یه ربعه خودش ورسوند و رفتیم قلبتو چک کردن گفتن خوبه اما باید یه سونو و نوار قلب شما انجام بشه خیلی ترسیده بودم به بابایی میگفتم حتما یه چیزی شده که باید اینکارارو انجام بدم  بعد از خوردن یه آبمیوه سونو انجام شد شیطونک منمبیدار شدو دکتر سونو کلی خندید آخه لگد بارونش کردی گل پسری نوار قلبتم انجام شد وخدارو شکر مشکلی نبود دکتر گفت پسری امروز تنبل شده خیلی مواظبش باشو حرکاتاشو کنترل کن به ...
21 فروردين 1393

برای تو...دوردونه ام

برای پسرم: مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن تو قرار است مرد خوبی شوی مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی اما مهربان صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر و به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم لابه لای حروف الفبا و اعداد خودم عادتت می ده...
20 فروردين 1393

سیسمونی

سلام جوجه مامان کلی خبر دارم برات دیگه سیسمونی شما گل پسری آماده شد  دیروزم با بابایی ومامان جونو بابا امیر رفتیم تخت و کمد تو سفارش دادیم شنبه آینده میارن گلی ذوق دارم فندق مامان
20 فروردين 1393