سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

سال نو مبارک جوجوی من !

عزیز مامان سال نوت مبارک امسال سر سفره هفت سین من بودم و بابا امیر و یه جوجوی کوچولوکه تو دلمه  امیدوارم سال 93 سال خوبی برای همه باشه پسرم بعدش هم سال خوبی برای ما باشه  ...
9 فروردين 1393

توت فرنگی ....

سلام توت فرنگی مامان  عزیز دلم دیروز رفتیم دکتر و جواب سونوگرافیت و بردیم خدارو شکر همه چیز خوب بود هم قلب قشنگت خوب میزد هم خوب وزن گرفته بودی فقط به قول خانم دکتر تپلی نیستی از بس شیطونی میکنی پسر گلم درسته که وزنت خوبه اما قول بده خوب بخوری مامانم و سالم باشی  ...
26 اسفند 1392

وروجک مامان وبابا....

سلام عشق مامان  اگه بدونی این روزا چقدر ورووجک شدی پسرم همش شکم مامانو نشونه میگیری و تا اونجا که قدرتشو داری محکم میزنی  پسر مامان نه اینکه دردم بیادا نه عزیزم بیشتر از هر زمانی کیف میکنم وبا هر ضربه ات خدارو شکر میکنم که نفس مامان سالم وسر حاله  بابایی میگه پسر من فوتبالیسته  شاید یه کم از مامان وبابا ناراحت باشی پسرم چون هنوز نتونستیم برات اسمی انتخاب کنیم اما به زودی بلاخره ما هم از یه اسم خوشمون میاد  که برازنده تو عسلم باشه  ...
19 اسفند 1392

نی نی ورزشکار!

سلام بر پسر پهلوون خودم  عشق من دیروز با هم رفتیم کلی ورزش کردیم تو کلاسای اکوژیمناستیک صارم  خیلی خوب بود اول معاینه شدیم بعد ورزش کردیم و1 ساعت آخرم رفتیم استخر ودر آخرم بهمون شیر و کیک دادن خوردیم یعنی به مامان بود دلش میخواد هر روز بره اونجا پسرم اما خوب نمیشه بابایی گفت برا هفته دیگه وقت بگیرم دوباره بریم  ...
30 بهمن 1392

24 هفتگی

عزیز مامان شما الان 700 گرم وزن داری معلومه که خوب داری غذا میخوری خداروشکر عزیزم گوش هات دیگه به صدای بیرون حساس شدن و میتونی صدای مامانو بشنوی  جوجه مامان الان دیگه عاشق بازی هستی با پاهای کوجولوت همش شکم مامانو نشونه میگیری و ضربه میزنی مامانم اینجور وقت ها برات شعر میخونه بهترین اسباب بازیت بند نافته که بهش چنگ میزنی  ...
23 بهمن 1392

سونوگرافی غربالگری ویه حال خوب

سلام عشق مامان اگه بدونی چه حال خوبی دارم  بلاخره دیدمت جون من  چهارشنبه با بابا امیر رفتیم بیمارستان صارم برا سونوغربالگری بعد از اینکه مامان آبمیوه وکیک خورد (برا اینکه تو جون من از حواب بیدار شی)رفتیم تو اتاق سونو ودمتر شروع کرد تا اینکه تو مانیتور روبه رو تورو دیدم انقدر ناز بودی که میخواستم از خوشحالی داد بزنم دست کوچولوتو گذاشته بودی کنار صورتت    دکتر بهم گفت چند تا سرفه کنم تا از خواب بیدار بشی بعد سرفه مثل یه فرشته کوچولو سرتو آوردی بالا تا دکتر بتونه کارش را انجام بده از بابا امیرت بگم که از خوشحالی چشم از صفحه برنمیداشت وکلی از دیدن تو خوشحال بود خداوشکر همه چیزت سالم بود ومشکلی نبود از جنسیتت پرسیدم دکتر...
18 بهمن 1392

جابه جایی!!!

سلام عزیز مامان  بعد از چند روز سخت امروز تونستم تا بیامو برات بنویسم پنج شنبه هفته گدشته من ومامان جون با هم رفتیم دکتر و شما رو چکاپ کردیم ،جوجه کوچولو مامان همه چیز عالی بود ... از اینطرفم بابا امیر و بابایی زنگ زده بودن حمل بار تا اسباب کشی انجام بگیره خلاصه بگم نفسم اوضاعی داشتیم ،دکتر شما و سرما خوردگی بابا امیر و امتحانشو واسباب کشی همه دست به دست هم داده بودن تا یه کوچولو مارو ناراحت کنند اما خدارو شکر همه چیز تموم شد ومن وتو الان تو خونه جدید داریم کلی حال میکنیم بابا امیرم الان زنگ زدو خالتو پرسید و قول داد که زود بیاد وشب بریم خرید برا شما فسقلی ...
9 بهمن 1392