سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

10 ماهگی

عشق من سامیار گلم  10 ماه گذشت ازاومدنت به زندگیمون وچه شیرین وخواستنی کردی  این روزگارو واسه ما  قلب من  خیلی بزرگ شدی دیگه تقریباً همه چیز می خوری و عاشق ماستی  شدی نفس بابا امیر مثل جوجه میچسبی به بابا و وقتی میگم  بیا بغلم خودتوجمع میکنی تو بغلش  بعد از چند روز تکرار امروز تا لیوان آب ومیدیدی می گفتی آپ یک سره میگیرم اآغونه، آآبونه، آبون
8 اسفند 1393

ذهن شلوغ مامان

سلام پسر گل مامان خیلی دلم گرفته از همه نمیخواستم اینارو برای تو بنویسم اما دنیا زیادی بی رحمه و تو باید بدونی و بتونی با همه مشکلات بجنگی نمیدونم تو بزرگ بشی ........ خیلی تنهام سامیارم نمیدونم چرا دارم با تو درد دل میکنم اما غیر اینجا جایی رو پیدا نکردم شاید یه روزی پاکش کنم اما الان فقط میخوام بنویسم بقیه اسمش و میذارن افسزدگی بعد زایمان اما من می گم نه ... این یه حسه ....حس از دست دادن همه چیزایی که یه روزی شادت میکرد از تو خونه موندن زیاد از فعالیت نداشتن و بیکار بودنه اونم واسه منی که عاشق کارم بودم پشیمون نیستم که چرا ول کردم چون خدای مهربون یه پسر خوشگل مثل تو رو به من داد اما دلتنگشم مامانم  این حس سستی و رو اصلا دو...
20 دی 1393

۷ماهگی گلم

پسرم سامیارم خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم انقدر بزرگ شدی که تموم وقت مامان و میگیری  یکی یدونه من هنوز مرواریدای سفیدت در نیومده عزیزم دیگه میتونی کامل بشینی البته دورو ورت بالشت میزارم حسابی کنجکاو شدی مامان جونم یاد گرفتی تا میگم برق کو لوستر ونگاه میکنی ساعت کو ساعت ونگاه می کنی دستاتو آروم میزنم رولبات میگی آ آ آ تا میگم بابا امیر کو میگی اووو  راستی عروسک من خیلی عاشق غذا خوردنی از سوپ بگیر تا فرنی و آب‌میوه همه چیز با علاقه میخوری 
18 آذر 1393

تولد بابا امیر

پسرگلم باورم نمیشه که 1سال گذشت که از وجود تو باخبر شدیم پارسال روز تولد بابایی فهمیدیم خدا توروبه ما داه و بابا جون بهترین هدیه تولدشو از خدا گرفت  
31 شهريور 1393

گل من

گل مامان این روزا آنقدر شیرین شدی که می خوام بخورمت  چند روزی که لثه هات میخاره و دستاتو میکنی تو دهنت و با حرص به لثه هات میکشی یکم زود شروع شده اما چه میشه کرد عسلم  امروز بدون کمک تونستی به پهلو بشی ودندونیتو بخوری  هنوزم مثل همون روزا که توشکمم بودی با لالایی گنجیشک لالا، سنجاب لا لا آمد دوباره مهتاب لا لا....به خواب میری  یه دنیا دوست دارم سامیارم  ...
1 شهريور 1393

دنیای سامیارم..

عمر مامان دیگه داری بزرگ میشی وهر روز یه کار جدید بلد میشی تا با بابا امیر باهات حرف میزنیم از ته دل می خندی قربون خندیدنت برم تنها مشکل مامان دادن قطره آ+د است همش میپره تو گلوی نازت ومنم دست وپامو گم میکنم همین الان که دارم مینویسم دلشوره دارم آخه چند دقیقه پیش بهت دادم پرید گلوت خیلی وحشتناک بود انگار نفست نمیومد .... بعدشم خوابت برد الانم من نگرانم نکنه چیزیت شده باشه ... شیر مرد من، کی تو بزرگ میشی؟؟؟
11 مرداد 1393