سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

24 اردیبهشت

1393/4/10 17:56
نویسنده : مامان میترا
365 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم ....سامیارم 

الان که می خوام خاطره به دنیا اومدنت رودارم مینویسم تو مثل یه فرشته پاک و معصوم کنارم خوابیدی ومن خدای بزرگم رو هزار با شاکرم که من رو لایق مادر شدن دونست...

اما برات بگم از 24اردیبهشت که از صبح حال خوبی نداشتم دوباره فشارم بالا رفته بود ظهر به اصرار مامان جون به بیمارستان زنگ زدم وگفتم فشارم 15 شده گفت باید بیای تا دکتر چک بکنه اما من باز مقاومت کردم آخه هنوز خیلی زود بود اما عصر دیگه با بابا امیر راهی شدیم تو اورژانس دکتر منو ویزیت کرد و خیلی نگران گفت چرا تا الان نیومدی خدا فقط رحم کنه سریع دستور داد منو ببرن اناق عمل واز شانس خوبمون دکت کرم نیا هم تو زایشگاه بود.

سامیار مامان...

خیلی سخت بود من حتی با بابا امیر خدا حافطی نکرده بودم به مامان جون  نگفته بودم و.....

تنها بودم و ترس تموم وجودم وگرفته بود ترس از عمل و ترس از اینکه خدای نکرده تو چیزیت بشه در عرض 10 دقیقه من وآماده کردن واز طریق بی حسی سزازین شدم وفشارم مدام کنترل میشد به 18 رسیده بودو یه دفعه صدای تو اومد گریه میکردم بابا امیرم بالاسرم بود و دلداریم میداد وقتی صورت گرمتو کنار صورت یخ من گذاشتن فقز خدارو برای دیدن این لحظه شکر کردم دلم میخواست تا ابد در اون حالت بمونم ...

بعد از اون بابایی بند ناف شمارو قیچی کرد ومنم نگاهتون میکردم پسر کوچولوی من با وزن کم (2400)اما سالم به دنیا اومد خدایا شکرت

2شب هم icuبستری بودم وبعد به اتفاق گل پسری راهی خونه شدیم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (4)

نظرات (0)