سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

۷ماهگی گلم

پسرم سامیارم خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم انقدر بزرگ شدی که تموم وقت مامان و میگیری  یکی یدونه من هنوز مرواریدای سفیدت در نیومده عزیزم دیگه میتونی کامل بشینی البته دورو ورت بالشت میزارم حسابی کنجکاو شدی مامان جونم یاد گرفتی تا میگم برق کو لوستر ونگاه میکنی ساعت کو ساعت ونگاه می کنی دستاتو آروم میزنم رولبات میگی آ آ آ تا میگم بابا امیر کو میگی اووو  راستی عروسک من خیلی عاشق غذا خوردنی از سوپ بگیر تا فرنی و آب‌میوه همه چیز با علاقه میخوری 
18 آذر 1393

تولد بابا امیر

پسرگلم باورم نمیشه که 1سال گذشت که از وجود تو باخبر شدیم پارسال روز تولد بابایی فهمیدیم خدا توروبه ما داه و بابا جون بهترین هدیه تولدشو از خدا گرفت  
31 شهريور 1393

گل من

گل مامان این روزا آنقدر شیرین شدی که می خوام بخورمت  چند روزی که لثه هات میخاره و دستاتو میکنی تو دهنت و با حرص به لثه هات میکشی یکم زود شروع شده اما چه میشه کرد عسلم  امروز بدون کمک تونستی به پهلو بشی ودندونیتو بخوری  هنوزم مثل همون روزا که توشکمم بودی با لالایی گنجیشک لالا، سنجاب لا لا آمد دوباره مهتاب لا لا....به خواب میری  یه دنیا دوست دارم سامیارم  ...
1 شهريور 1393

دنیای سامیارم..

عمر مامان دیگه داری بزرگ میشی وهر روز یه کار جدید بلد میشی تا با بابا امیر باهات حرف میزنیم از ته دل می خندی قربون خندیدنت برم تنها مشکل مامان دادن قطره آ+د است همش میپره تو گلوی نازت ومنم دست وپامو گم میکنم همین الان که دارم مینویسم دلشوره دارم آخه چند دقیقه پیش بهت دادم پرید گلوت خیلی وحشتناک بود انگار نفست نمیومد .... بعدشم خوابت برد الانم من نگرانم نکنه چیزیت شده باشه ... شیر مرد من، کی تو بزرگ میشی؟؟؟
11 مرداد 1393

ختنه...

عزیز مامان بعد از کلی مقاومت در برابر همه بلاخره قانع شدم که باید ختنه بشی  3 تیر به اتفاق بابایی و مامان جون رفتیم ... عزیزم 42 روزت بود  الهی برات بمیرم مامانم...پا به پات  گریه کردم سامیارم آخه این مهر مادری چیه که طاقت کوچکترین درد و برای پاره تنت نداری  .... 12 روز بعد هم این حلقه کذایی افتاد.
24 تير 1393

24 اردیبهشت

عزیز دلم ....سامیارم  الان که می خوام خاطره به دنیا اومدنت رودارم مینویسم تو مثل یه فرشته پاک و معصوم کنارم خوابیدی ومن خدای بزرگم رو هزار با شاکرم که من رو لایق مادر شدن دونست... اما برات بگم از 24اردیبهشت که از صبح حال خوبی نداشتم دوباره فشارم بالا رفته بود ظهر به اصرار مامان جون به بیمارستان زنگ زدم وگفتم فشارم 15 شده گفت باید بیای تا دکتر چک بکنه اما من باز مقاومت کردم آخه هنوز خیلی زود بود اما عصر دیگه با بابا امیر راهی شدیم تو اورژانس دکتر منو ویزیت کرد و خیلی نگران گفت چرا تا الان نیومدی خدا فقط رحم کنه سریع دستور داد منو ببرن اناق عمل واز شانس خوبمون دکت کرم نیا هم تو زایشگاه بود. سامیار مامان... خیلی سخت بود من حتی ...
10 تير 1393

سیسمونی

سلام گل پسر مامان  امروز دیگه سیسمونی شما جوجه کوچولو تکمیل شد برات عکساشو میذارم که بعدا ببینی نمای کلی از اتاق تخت نفس مامان که قرار خوابای رنگی ببینه   اینم چند دست از لباسات که خیلی دوست دارم حوله ولیف  ...
15 ارديبهشت 1393

یه روز خیلی بد!!!

سلام فندق مامان ببخشید چند وقتی برات ننوشتم آخه سرگرم چیدن سیسمونیت بودم که به زودی عکسشم برات می ذارم ،اما برات بگم از سه شنبه که چه روز بدی بود مامانم   صبح طبق معمولی که بابا میرفت سر کار از خواب بیدار شدم دیدم دلم داره از درد میترکه خیلی ترسیدم رفتم دستشویی واونجا گلاب به روت ..... سریع بابایی رو صدا کردم وگفتم اینجوری شده تمام بدنم عرق کرده بود و دل درد امون نمیداد فوری لباسامونو پوشیدیم وراهی بیمارستان شدیم تو اورژانس یه خانم دکتر مهربون اول شما رو معاینه کرد و ضربانتو چک کرد خدارو شکر همه چیز خوب بود چند جور آزمایش هم نوشت ورفتیم اورژانسی انجام دادیم تا ساعت 11 معطل جواب آزمایش بودیم تا آماده بشه تو این مدت مامانم از د...
13 ارديبهشت 1393