سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

پسر گلم

سلام جوجه مامان ! چند وقتی بود که نتونسته بودم بیام وبرات بنویسم عزیز دلم  آخه به خاطر داشتن پله تو این خونه ای که هستیم با بابایی تصمیم گرفتیم از اینجا بلن بشیم و بریم یه جا که آسانسور داشته باشه تا یه وقت خدای نکرده مشکلی واسه من وتو پیش نیاد نفسم خدارو شکر خونه خوب وواسه شما شازده پسرم پیدا کردیم و هفته دیگه اثاث و میبریم عشق من راستی برات یه عالمه لباسای خوشگل خریدیم که اومدی پیشمون بپوشی ومن وبابایی  کیف کنیم  گوگولی من سونو گرافی غربالگری دومم با بابایی رفتیم و دیدیمت خدارو شکر همه چیز خوب بود 240 گرم وزن و 18سانت قد آخ که چقد دوست داریم جون دلم   پسر قشنگم بابایی خیلی دوست داره هر شب باهات حرف میزنه و ک...
21 دی 1392

پسمل مامان

سلام پسر مامان  میدونی گل من دیگه دل مامان طاقت نیاوردتا 9 دی که غربالگری دومه صبر کنم دیروز با مامان جون رفتیم دکتر شاکری وبعد از 5 ساعت الافی دیدم بله چه پسمل بی حیایی دارم قشنگ پاهای ناز وکوچولوشو باز کرده بود تا آقای دکتر به مامانش بگه که شما مامان یه پسر کوچولو شدید   ساعت 6 کارمون تموم شد از همونجا زنگ زدم به بابا امیر گفتم که دیگه مطمئنا ما پسر دار شدیم که بابایی گفت من میدونستم  ...
21 آذر 1392

سلام

سلام عشق مامان  !! چند روزی بود که بی حال وحوصله بودم اما فدای تو نفسم  تو فقط زود بزرگ شو تا مامان وبابا کلی کیف کنند    عزیزم 3 روز دیگه میبینمت آخه شما الان 12 هفته داری و اولین سونو غربالگیریت قرار انجام بشه  امیدوارم که همه چیز عالی عالی باشه   ...
26 آبان 1392

صدای ناز

قند عسل مامان ... نفسم مامان رفت بیمارستان صارم وتحت نطر دکتر کرم نیا قرار گرفت  92/7/18ساعت 8/30 صبج با بابا امیر رفتیم سونوگرافی بعد از 3 ساعت معطلی بلاخره صدای قلبتو شنیدم جون من همه چی عالی بود وشما تو7هفته و3روز هستی    دکتر فلب کوچولوتو نشون داد مثل قلب گنجشک میزد  129 بار میزد فدات بشم  ...
11 آبان 1392

گیج گیج

امروز 92/7/1 ومن هنوز باور ندارم که تو درون من هستی ،توی مدرسه نمیتونستم تمرکز کنم  بعد از ظهر با مامان جون رفتیم دکتر تابرام آزمایش بنویسه وبرم آزمایش تا مطمئن بشم تا شما کنجد کوچولوی مامان توی دلم جا گرفتی خلاصه رفتیم آزمایش ودادم گفت 2 ساعت دیگه آماده میشه خدا میدونه که اون 2 ساعت 2 سال گذشت  بلاخره ساعت 3 رفتم جواب و گرفتم زده بود بتا 146 پرسیدم یعنی چی ؟گفت :یعنی شما بارداری  همون موقع زنگ زدم به بابا امیر ومامان جون مژده اومدن تو مروارید کوچولو رو دادم  ...
4 آبان 1392

کار ممنوع!!!

92/7/3 امروز که تورو دارم خیلی خوشحالم شاپرک مامان !انقدر که دلم میخواد شادیمو با همه قسمت کنم  ساعت 12 به دکتر زنگ زدم ،دکتر تشخیص داد که کامپوتر برای تو کنجد من ضرری نداره اما مهمتر از بحث کامپیوتر در ارتباط بودن با بچه ها بود وشغل معلمی ونگرفتن آبله مرغان که تو بچگی نگرفته بودم   بله نفس من دکتر منو از رفتن به سرکار منع کرد،اما همه اینها فدای یه سلول از سلولهایی که داره تو بدن نازت شکل میگیره ...
4 آبان 1392

شاد شاد

نفس مامان  امروز 92/7/2 بعد از ظهر که از مدرسه اومدم رفتم دکتر ،دکتر نصیری تا آزمایش ودید گفت مبارک باشه  ومن هم دوباره قند تو دلم آب شد خلاصه همه توصیه ها رو گفت ومن ازش یه سوال کردم که قرار شد فردا زنگ بزنم ازش بپرسم  سوالم راجب کار مامان بود که من که با کامپیوتر در ارتباطم برای تو نفس مامان ضرر نداشته باشه ؟؟؟ ...
4 آبان 1392

خبر خبر!!

وای خدای من این چه حالی که من دارم چیزی درون من !!!حاصل یک عشق !! 92/6/31 روز تولد بابا امیر بود  از صبح خونه مامان جون  مونده بودم ساعت 3/30 برگشتم خونه تو راه برای بابایی گل خریدم به حال خودم شک داشتم یه تست خریدم و دیدم بله خط دومم کمرنگ شد مامانی تمام بدنم میلرزید حتی نمیتونستم گریه کنم   بابایی همون لجظه رسید خونه وقتی منو تو اون خال دید کم مونده بود سکته کنه آخه نفسم قرار نبود به این زودی بیای برا همین مامانت گیج بود خلاصه بابا امیر وفتی تست و تو دست من دید همه ماجرا رو فهمید وکلی خوشحال شد برای داشتن تو اینجوری بود      ...
4 آبان 1392