سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

ممنونم !!!!!!!!

خدایا !شکرت به خاطر همه چیز ،به خاطر هر چیزی که به من بخشیدیقلب

به خاطر داشته هام به خاطر روزهای خوبم ،به خاطر تمامی ساعت هایی که بدون یاد توگذروندم بدون اینکه بدونم تو همه جا در کنارم بودیقلب

دنیای من

❣️ وقتی آبستنی، دنیات میشه صدای قلب جنینت... وقتی مادر میشی دنیات عجیب غریب میشه... وقتی مادر میشی دنیات کوچیک میشه... اینقدر کوچیک که هیچ کس غیر خودت این دنیا رو نمیبینه. دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی...دنیات میشه رنگها...دنیای شاد ریاضی... دنیات میشه کودکت...با کودک شیر میخوری....با کودک چهاردست و پا راه میری...با کودک اده بده میکنی...با کودک رشد میکنی،بزرگ میشی...اینقد بزرگ که همه میفهمن مادری.... یهویی کوه میشی،توانت میشه 100برابر؛دیگه مریض نمیشی...دیگه نمی نالی...وقتی مادر میشی حتی دیگه از سوسکم نمیترسی...وقتی مادر میشی دنیات میشه تغذیه،میشه آموزش و پرورش! دیگه وقت نداری یه صب تا شب بری خرید واسه یه مانتو...وقتت میشه طلای 1000ع...
1 تير 1396

عجب حلوای قندی تو

سامیارم 😚😚نفسم روزها دارن به سرعت میگذرن وتو داری بزرگ وبزرگ تر میشی  جان مادر،شیرینکم وارد دنیای ۳ سالگیت شدی پر از شور وهیجان من دارم با تو کودکی میکنم  ...
1 تير 1396

قلب من

سلام عشق من یکی یدونه من دیگه شدی دنیای من و بابا امیر  پسر عزیزم  امید مامان آنقدر مهربونه تا مامانومیبوسی یه نگاه به بابا میکنی و اونم می بوسی که یه وقت ناراحت نشه همینطور داری بزرگ میشی ومن هنوز باورم نمیشه که تو همون سامیار دو کیلویی منی :) دوست داریم پسرم قد یه آسمون      
3 مرداد 1394

11 ماهگی

سامیار مامان پسر گلم  امسال سال نو با نمایان شدن اولین مروارید کوچولو توی دهانت شروع شد پسر شیرین زبون من هر وقت شیر بخواهد میگه مم غذا بخوای میشه هم  مدام آواز میخوری و میگی بابا بابا ماما ماما 
16 فروردين 1394

10 ماهگی

عشق من سامیار گلم  10 ماه گذشت ازاومدنت به زندگیمون وچه شیرین وخواستنی کردی  این روزگارو واسه ما  قلب من  خیلی بزرگ شدی دیگه تقریباً همه چیز می خوری و عاشق ماستی  شدی نفس بابا امیر مثل جوجه میچسبی به بابا و وقتی میگم  بیا بغلم خودتوجمع میکنی تو بغلش  بعد از چند روز تکرار امروز تا لیوان آب ومیدیدی می گفتی آپ یک سره میگیرم اآغونه، آآبونه، آبون
8 اسفند 1393

ذهن شلوغ مامان

سلام پسر گل مامان خیلی دلم گرفته از همه نمیخواستم اینارو برای تو بنویسم اما دنیا زیادی بی رحمه و تو باید بدونی و بتونی با همه مشکلات بجنگی نمیدونم تو بزرگ بشی ........ خیلی تنهام سامیارم نمیدونم چرا دارم با تو درد دل میکنم اما غیر اینجا جایی رو پیدا نکردم شاید یه روزی پاکش کنم اما الان فقط میخوام بنویسم بقیه اسمش و میذارن افسزدگی بعد زایمان اما من می گم نه ... این یه حسه ....حس از دست دادن همه چیزایی که یه روزی شادت میکرد از تو خونه موندن زیاد از فعالیت نداشتن و بیکار بودنه اونم واسه منی که عاشق کارم بودم پشیمون نیستم که چرا ول کردم چون خدای مهربون یه پسر خوشگل مثل تو رو به من داد اما دلتنگشم مامانم  این حس سستی و رو اصلا دو...
20 دی 1393